خانه / در حاشیه / مصاحبه با دکتر،مبین پدر جذامیان ایران
دکتر مبین
دکتر مبین

مصاحبه با دکتر،مبین پدر جذامیان ایران

متن کامل مصاحبه با  مرحوم دکتر مبین پدر جذامیان ایران و مردی که نشان داد خانه سیاه نیست!

 

هفت سال پیش(1387) در تبریز به منزل دکتر سید محمد حسین مبین رفتم و مصاحبه ای با ایشان برای هفته نامه سپید انجام دادم. این مصاحبه را با درگذشت دکتر مبین در شش مهر 1394 در این جا قرار میدهم.

آقای دکتر،متولد چه سالی هستید؟ از خانواده ای که در آن متولد شدید بگویید.

متولد سال 1306 در تبریز هستم.پدرم نانوا بود.هفت خواهر و برادر بودیم که من فرزند پنجم خانواده بودم.پدرم قرآن خواندن می دانست و در زمان خودش باسواد به حساب می آمد.هر سه برادرم ارتشی بودند.بر حسب شرایط و اعتقادات آن زمان پسران خانواده فقط موفق به تحصیل شدند.قلیل خانواده ای بود که دختران آن ها تحصیل می کردند.

در مورد مدارسی که تحصیل کرده اید بگویید.در زندگی نامه تان به دوره ای اشاره شده که در کرمان تحصیل کرده اید…
من مدرسه را در تبریز شروع کردم.برادر بزرگترم همان طور که اشاره کردم سروان ارتش بود.او در کرمان خدمت می کرد و ما برای دیدن او به کرمان رفته بودیم.رفتن ما مصادف شد با وقایع آذربایجان و بی ثبات شدن اوضاع در آذربایجان.همین شد که ماندن ما از یک سیاحت یک ماهه تا شش سال به طول انجامید و من دوره متوسطه را در کرمان تحصیل کردم.

چه طور شد که به رشته پزشکی علاقه مند شدید؟
ششم متوسطه را در شعبه ادبی فردوسی تبریز شروع کردم.ولی بعد از سه ماه تصمیمم عوض شد و به رشته طبیعی (تجربی) تغییر رشته دادم. علیرغم علاقه ام به ادبیات علت این تصمیم حرفی بود که برادرم که آن زمان سرگرد ارتش بود(تیمسار سپهبد ابراهیم مبین) به من گفت.او گفت ادبیات در خون همه ایرانیان است و رشته ای باید خواند که عام المنفعه باشد و در جامعه به طور محسوس تغییری مثبت ایجاد کند.
در دوره دوم تاسیس رشته پزشکی ،وارد دانشکده پزشکی تبریز شدم.

در تبریز مدرک پزشکی خود را اخذ کردید…لطفا از اولین فعالیتی که بعد از این شروع کردید بگویید.
به دلیل اینکه دو برادرم افسر بودند از خدمت سربازی به نوعی معاف بودم.سال 1334 بود که اولین کار استخدامی خود را از شهرستان اهر برای بیمار یابی جذام شروع کردم.البته قبل از این دوره مدت نسبتا کوتاهی به صورت آزاد(قبل از استخدام) در یک مدرسه خیریه شبانه روزی کار می کردم و کشیک شب این مرکز هم بودم.

چه طور شد که اصلا درگیر کار بیمار یابی و کار با جذامیان شدید.
به این علت که پزشکان داخل کشور حاضر به کار برای جذامیان نبودند توسط بهداری آگهی هایی را برای جذب پزشک منتشر شده بود. ولی علیرغم این آگهی ها هیچ پزشکی داوطلب نشده بود.آن زمان من هنوز دانشجوی بودم و شش ماه از دوره ام باقی مانده بود.همان زمان به حضور دکتر راجی رسیدم و برای کار با بیماران جذامی اعلام آمادگی کردم.همان جا حکم ماموریت به دستور مستقیم وزیر علیرغم اینکه هنوز از درسم باقی مانده بود صادر شد.
آمدن من به باباغی به سال 1341 بر می گردد.قبل از من دکتر غلامعلی دهقان و دکتر فرزام در باباباغی بودند.که با رفتن اولی به شهر دیگر و دومی به خارج از کشور من کفیل باباباغی شدم.ورود من به باغ همزمان با ورود خارجی ها به باباباغی بود.به علت اینکه پزشکان و نیروی کار داخلی حاضر به کار برای جذامیان نبودند دکتر راجی که خود دانش آموخته فرانسه بود از خارج از کشور مخصوصا فرانسه داوطلبینی را برای کار در باغ آورده بود.برادر روبرت راهب فرانسوی و من همزمان کارمان را در باغ شروع کردیم.چندین خارجی دیگر هم به تدریج به جمع ما اضافه شدند.

آقای دکتر، چه سالی ادامه تحصیل دادید و در چه رشته ای تحصیل کردید.
پس از اینکه کفیل باباباغی شده بودم بورس سازمان بهداشت جهانی به من اعطا شد و یک دوره فشرده نه ماهه به چهار کشور اسپانیا ، پرتقال، نیجریه و مالی اعزام شدم.اسپانیا و پرتقال مرکز تحقیقات جهانی جذام بودند و دو کشور آفریقایی هم از نظر تجربه عملی و کار آزمایی بالینی برای این دوره انتخاب شده بودند.
سال های بعد یعنی دقیقا در سال 1353 زمانی که وزارت بهداری و دانشگاه ادغام شدند تحصیلات تکمیلی را در رشته پوست و مو ادامه دادم.در عین حال که کارم را در آسایشگاه باباباغی می کردم.

برسیم به تاریخچه باباباغی و اینکه چه طور این مرکز شکل گرفت؟
باباباغی ناحیه ای در دواز ده کیلومتری تبریز است که در زمان ناصرالدین میرزای ولیعهد و قبل از شاه شدن او شکارگاه او به شمار می رفت.همان طور که می دانید ولیعهد های پادشاهان قاجار در تبریز سکنی داشتند.باباباغی هم عنوان خود را از نام ولیعهد گرفته بود.
در شهرستان اهر منطقه ای به اسم آرپادرسی وجود دارد که قبل از اختصاص باباباغی به جذامیان نزدیک 74 بیمار جذامی در آن منطقه زندگی می کردند.این بیماران با آبادی های اطراف ارتباطی نمی توانستند برقرار کنند و فقط با کمک هایی که از مسافران عبوری راه تبریز –اهر می گرفتند زنده می ماندند.همیشه این ایده وجود داشت که محدوده ای ایجاد شود تا هم بتوان این بیماران را ایزوله کرد و از گسترش آن جلوگیری کرد و هم بیماری آن ها را تحت کنترل و درمان درآورد.
بعد ها که باباباغی تحت مالکیت مالیه مملکت در آمده بود بیماران جذامی آرپادرسی اولین بیمارانی بودند که در باغ ساکن شدند.شهرداری آن زمان تبریز هم به قیمت ششصد تومان باباباغی را خریداری کرد.

نحوه اسکان بیماران در باباباغی به چه صورت بود؟
بعد از اینکه بیماران به باغ کوچ داده شدند چهل اتاق کوچک مجاور هم ساخته شد که به چهل اتاق معروف شد.بیماران به تفکیک در سه گروه زنان مجرد،مردان مجرد و خانواده ها در این اتاق ها اسکان داده شدند.در مورد تغذیه و آب بهداشتی بیماران تمهیدات کافی اندیشیده نشده بود و هدف اولیه جدا کردن این بیماران بود.ارتفاع دیواری که دور محوطه اسکان بیماران در باباباغی کشیده شده بود 4متر و پهنای آن یک متر بود که محوطه زندان را تداعی می کرد.بعد ها این دیوار را فرو ریختیم که فرو ریختن این دیوار یکی از بهترین روز های زندگی من و بیماران است. یک قسمت کوچک را برای ثبت در تارخ به عنوان یادگار آن دوران نگه داشته ام که هنوز هم وجود دارد.البته یکی از اتاق های چهل اتاق را هم زمان بازسازی به همین منظور حفظ کردم.ولی بعد از بازنشستگی من تخریب شد.

چه درمان هایی برای بیماران صورت می گرفت و چه کسانی به بیماران رسیدگی می کردند ؟
در ابتدای ورود بیماران به باغ پنج شنبه هر ماه یک پزشکیار به باباباغی می آمد و برای بیماران دارو می آورد. اگر بعضا آن روز با روز تعطیل رسمی مصادف می شد رسیدن دارو دو ماه به تعویق می افتاد.پزشکیاران اغلب جرئت نزدیک شدن به بیماران و معاینه را نداشتند و دارو ها را از فاصله دور به سمت بیماران پرت می کردند.بعد ها که من در باباباغی مسئولیت گرفتم بیماران برایم نقل می کردند که دو نوع مرهم سیاه و سفید به عنوان دارو به آن ها داده می شد.مرهم سیاه در واقع روغن اکتیول و مرهم سفید اکسید دورنگ بود.تا زمان اجرای اصل چهار این وضع اسفناک ادامه دشت.در این زمان بود که اولین گروه پزشکان که دکتر دهقان و فرزام جز دسته بودند وارد باباباغی شدند.

شما بعد از ورود به باغ با چه کار هایی شروع کردید؟
بعد از رفتن دکتر فرزام من به عنوان کفیل و بعد از دوره آموزشی ام در خارج به عنوان رئیس مجموعه مشغول به کار شدم.تا قبل از آن زمان غذای جذامیان را در زمستان چغندر و سیب زمینی پخته و در تابستان هندوانه، ماست و خیار تشکیل می داد.نان فقط از شهر می آمد جاده رفت و آمد بین تبریز و باباباغی نامناسب بود.رودخانه مشرف بر آسایشگاه هر از گاهی طغیان می کرد و جاده مسدود می شد.پیش می آمد که حتی تا چند روز نان از شهر به بیماران نمی رسید.ما برای حل این مشکلات آشپزخانه و انبار برای آسایشگاه راه اندازی کردیم.
در تبریز از قدیم رسم بود که وقتی خانواده ای عزیزی از دست می دهد فانوس کوچکی را هر پنج شنبه تا روز چهلم بر سر در خانه او می آویزند. تنها روشنایی بیماران را در باغ فانوس هایی از این نوع تشکیل می دادند.با این همه مشکلات نظم خاصی در آسایشگاه حاکم بود و کدخدا و نوچه هایش هر شب با همین فانوس ها ی کم نور قدم می زدند و امنیت را کنترل می کردند.
نیاز آسایشگاه به یک بیمارستان حیاتی بود.با مشکلات فراوان با حدود 35-40 تخت درمانگاهی بر پا کردیم.آب مصرفی از شهر و با ماشین های ارتش به آسایشگاه می رسید و بیماران کوزه ها را پر می کردند و در خانه ها نگه می داشتند.با تاخیر یا خراب شدن ماشین و یا طغیان رودخانه بیماران لب تشنه در آسایشگاه مرارت می کشیدند.بعد ها با لوله کشی آب توانستیم خیلی از مشکلاتمان را حل کنیم.یک روز طول می کشید تا با پای پیاده فردی بتواند خود را به شهر برساند.وسیله نقلیه برای بیماران وجود نداشت و راه رفتن طولانی و زخم ناشی از آن روی پاها بیماری را تشدید می کرد.برای آسایشگاه وقتی یک اتوبوس تدارک دیدیم صندلی های اختصاصی هم برای بیماران تعیین کردیم تا کارکنان راضی باشند با بیماران در یک اتوبوس بنشینند.

آیا کمک های مردمی هم برای آسایشگاه دریافت می کردید؟
در ابتدای کار خیر.هیچ کس حاضر نبود حتی به حصار های اسایشگاه نزدیک شود.دکتر محمد باقر صدقیانی و من تصمیم گرفتیم تعدادی از تجار متنفذ تبریز را برای بازدید به باباباغی بکشانیم.دو ماه قبل از ایام عاشورا و تاسوعای حسینی برای متقاعد کردن بازاریان تبریز دست به فعالیت زدیم.در نهایت در روز بازدید یعنی عاشورا فقط چهار نفر برای بازدید آمده بودند.به خاطر دارم زمانی که ظهر آن روز می خواستیم نماز را در مسجد آسایشگاه بخوانیم یکی از این میهمانان گفت که مستحب است نماز ظهر عاشورا بر روی بلندی ادا شود.واضح بود که میهمانان از اینکه در مسجد بیماران جذامی نماز بخوانند وحشت داشتند.ما هم به روی خودمان نیاوردیم و بر روی سکوی که روی تپه ای مشرف بر آسایشگاه نماز را خواندیم.در آن زمان که بسیاری از پزشکان از نام جذام وحشت داشتند این ترس طبیعی بود.این بازدید بسیار موفقیت آمیز بود.وقتی امروز می بینیم که عیادت از بیماران باباباغی به یک رسم خداپسند تبدیل شده است و انبوه اهالی تبریز هر سال عاشورا با جذامیان هم سفره می شوند به فاصله ای که طی شده تا به این نقطه رسیده ایم پی می بریم.از میان کسانی که در طول این سال های دراز در خاطرم مانده حاج علی آقا بختوری از بازاریان تبریز است که کمک های فراوانی به باباباغی کرد.

در آن زمان چه برنامه ها و امید های برای بیماران جذامی متصور بودید؟
من و همکارانم از همان ابتدای کار صرف نظر از جنبه های درمانی و بهبود شرایط زندگی در آسایشگاه در تلاش بودیم وحشت کور کورانه مردم از بیماران جذامی را از بین ببریم.جذام البته بیماری وحشتناکی است ولی جذامی خود وحشتناک نیست..بیماری که بیماریش کنترل شده و اتفاقا با دانش امروز خیلی هم سریع این امر صورت می گیرد با فرد سالم تفاوتی ندارد.
خوشحالم که حداقل مردم تبریز آگاهانه به این مطلب پی برده اند و همسفرگی و عیادت از بیماران به رسمی زیبا در این شهر تبدیل شده است.

چه رسانه هایی اولین بار سرغ باباباغی آمدند؟
در آغاز با اینکه فاصله باباباغی از تبریز بیش از یازده کیلومتر نبود کسی برای تهیه گزارش یا درج خبری سراغ آسایشگاه نمی آمد.اگر به آسایشگاه بروید می بینید که نمایشگاه بریده چرایدی در آن جا ترتیب داشته است.سعی کرده ام هر مطلبی که چه در مطبوعات داخل و چه خارج از کشور در مورد بیماری جذام، باباباغی دیدهام و به دستم رسیده در این آرشیو جمع آوری کنم. تا آنجا که از نام ها به خاطرم مانده منادی،راننده، کیهان و اطلاعات از نشریاتی بودند که مطالبی در مورد باباباغی انعکاس دادند.نشریات زیادی هستند که بهتر است برای اطلاع دقیق به باباباغی بروید.
ولی روز هشتم بهمن که روز جهانی کمک به جزامیان است روز نامه های ایران و جمهوری آذربایجان مطالب زیادی به جذامیان و باباباغی اختصاص می دادند.
بیمار جذامی غیر از نیاز های اولیه مثل مسکن و درمان و تغذیه و حتی بیش از آن ها به محبت نیاز دارد.زیر این پوست های بیمار و صورت های بد شکل قلب های مهربان و انسان های بی پیرایه ای وجود دارند که خواهان ارتباط با همنوعان خود هستند. جذامی تشنه محبت است…هر قدر بیشتر با این بیماران بودم بیشتر متوجه جوشش و غلیان درونی و قلب های پر محبت آن ها شدم.

تعداد ساکنان باباباغی اکنون چه قدر است ؟ بچه های سالمی که از والدین جذامی متولد شده و در محیط آسایشگاه بزرگ شده اند اکنون کجا هستند؟

تقریبا دو سوم بیماران جذامی شناخته شده در ایران در آذربایجان بیمار یابی شده اند.آذربایجان، گیلان، مازندران، گلستان،کردستان و خراسان شمالی نوار بیماری جذام ایران را تشکیل می دهند.البته در همه جای ایران جذام می تواند وجود داشته باشد ولی شیوع در استان های دیگر خصوصا نواحی جنوبی کمتر است. حتی در خود آذربایجان هم شیوع در همه جا برابر نیست.بنا به اطلاعی که من دارم حدود 280-285 نفر بیمار جذامی شناخته شده داریم اما در باباباغی 176 نفر از فرزندان سالم بیماران هم هستند.هدف من از همان آغاز خارج کردن افراد سالم از آسایشگاه بوده است.یکی از تدبیر هایی که به کار بردیم این بود که 50 نفر از فرزندان سالم را مشروط بر اینکه کاشانه خود را به خارج باباباغی و میان اجتماع منتقل کنند به استخدام آسایشگاه در آوردیم.به این ترتیب علاوه بر اینکه این تعداد به زندگی طبیعی در جامعه برگشتند یک کادر درمانی دلسوز و مجرب هم در باباغی تشکیل شد. اکثر این افراد هم در تبریز صاحب خانه و زندگی شدند.
همین سال گذشته بود که منشی مطب گفت یک نفر می خواهد مرا ببیند مرد متشخصی با یک دسته گل و جعبه شیرینی وارد اتاق شد. حافظه ام دیگر یاری نداد او را بشناسم (دکتر مبین اکثر بیماران باباغی و بچه های آن ها را به اسم می شناسد).ولی خود او بدون پرسش من گفت که نامش اکبر است و از فرزندان بیماران باغ است و با حمایت آسایشگاه تحصیل کرده و اکنون هم خود و هم همسرش مهندس هستند و صاحب خانه و زندگی بچه هستند. اکبر با شوق و هیجان درست مثل کودکی که برای پدرش از موفقیت هایش می گوید صحبت می کرد.سرانجام هنگام خداحافظی وقتی اتاق را ترک می کرد با سادگی و صمیمیت تمام گفت:«راستی آقای دکتر …ماشین هم خریده ام!» این لحظات فراموش نشدنی و غیر قابل بیان زندگی آدم است.موفقیت من حاصل شده است چون نه تنها اکبر و افرادی مثل اکبر در جامعه ای که به آن تعلق دارند و حق آن هاست زندگی می کنند بلکه خصایص برجسته انسانی مثل عشق ، صداقت و قدر شناسی ،پاکی و بی آلایشی هم که شاید در خیلی از افراد دیگر جامعه کم رنگ شده است در این بچه ها شکل گرفته است و آن ها را حتی در جامعه ای که تا دیروز فکر نمی کردند به آن تعلق دارند ممتاز هم می کند.بگذارید چیزی در این باره بگویم …به تحقیق این را می گویم، اکثر فرزندان بیماران آسایشگاه که در تبریز یا شهر های دیگر ساکن شده اند در محیط خود به عنوان افراد امین،معتمد و مورد اطمینانی شناخته شده هستند.و من علت این امر را محیط آسایشگاه و بی الایشی و انسانی بودن روابط در آن می دانم.از بچه های باباغی کسانی را می شناسم که تحصیل کرده اند و آدم های موفقی هستند.حتی هیئت علمی دانشگاه هم از بچه های باغ داریم.آن تعدادی هم که به استخدام آسایشگاه در آمدند مثل کارکنان و کارمندان معمولی دیگر بین آسایشگاه و شهر در رفت و آمدند.به خاطر دارم یک ماه بعد از استخدام آن ها که با اخراج آن ها از داخل آسایشگاه همراه بود در جلسه ای همه را جمع کردیم و از شرایط جدید آن ها پرسیدیم.همه آن ها متفق بودند که ای کاش این خروج اجباری ده سال زود تر از این صورت می گرفت.البته من و همکاران از ده سال پیش به این فکر بودیم و بعد از مقدمه چینی و از میان برداشتن مشکلات فراوان به این کار موفق شدیم.
به تعداد انگشتان دست هستند افرادی که به خاطر عادت به فضای موجود و مشکلاتی که داشتند هنوز در آسایشگاهند.من معتقدم با تفهیم موضوع و نه اجبار می توان این عده خیلی کم را هم قانع کرد که به طور عادی بین مردم شهر زندگی کنند.

شما نزدیک نیم قرن در باباباغی مشغول کار بودید و برای درمان جذامیان و ریشه کنی آن تلاش زیادی کرده اید. سال 200 توسط سازمان بهداشت جهانی به عنوان سال ریشه کنی جذام نامگذاری شده بود …آینده باباباغی را از این به بعد چه طور می بینید؟
من از سال 1367 به طور رسمی بازنشسته شده ام ولی می دانم که هر سال حدود هشتاد الی صد نفر بیمار مبتلا به جذام در سراسر ایران گزارش می شود( که این تعداد از نظر آماری به مفهوم ریشه کنی است)..جذام بیماری باکتریای است و برای محو کامل آن همچنان باید بیمار یابی به نحو صحیح صورت بگیرد.زمانی که من وارد باباغی شدم درمان کامل یک بیمار جذامی به طوری که بدون نگرانی از واگیر بیماری بتواند وارد جامعه شود ، 15سال طول می کشید.امروز دیگر ظرف 45 روز همین کار ممکن است.حتی دیگر نیاز به بستری هم وجود ندارد و درمان در منزل هم ممکن است.به طور میانگین درمان های شش ماهه برای همه بیماران جواب می دهد.دیگر لفظ جذام خانه در جامعه امروز بی معنی است و دوره آن گذشته است.آسایشگاه های دیگری که در کشور وجود داشته همه برچیده شده اند.مهراب خان مشهد هم عملا دیگر تعطیل شده است( تا آنجا که من می دانم فقط بیست بیمار باقی مانده اند).
دیگر به باباباغی بیمار اضافه نمی شود.باباباغی هم در آینده نه چندان دور محتوم به برچیده شدن است.تنها چیزی که باقی ماندن آن فعلا لازم است مرکز تحقیقات جذام است.

فروغ فرخ زاد سال 1341 مستندی با تهیه کنندگی ابراهیم گلستان در مورد باباباغی و به سفارش انجمن حمایت از جذامیان ساخت.شما در زمان ساخت این فیلم در باغ بودید؟
زمان آمدن فروغ من در دوره خارج از کشور بودم.ولی همسر من همراه فروغ در جریان فیلمبرداری ها حاضر بود.فروغ دو ماه تمام در میان بیماران و تمامی رویداد های زندگی بیماران از نزدیک حاضر بود. خانه سیاه است به نظر من یک کار سطحی یا ژست شاعرانه و احساسی نبود.فیلم او نه تنها به واقعیت ها می پرداخت بلکه به بهترین شکل به آن ها پرداخته بود.فیلم های دیگری هم چه بعد از آن و چه خیلی بعدتر ساخته شدند.از جمله یکی از فیلم های خوب کبوتر ها پرواز می کنند اثر خانم ملک نصر است.

شما زندگی خود را وقف باباباغی کرده اید و بالطبع وقت کمتری برای زندگی خود و خانواده تان داشته اید .به همسرتان اشاره کردید.از زندگی مشترک و نحوه کنار آمدن او با شرایط شما بگویید؟
همسر من نشاط وثوقی و تحصیل کرده رشته لیسانسیه عالی مامایی است.در همان زمان شروع کارم در مدرسه شبانه روزی(سال 1338) با او آشنا شدم.قبل از ازدواج ما حرف هایمان را با هم زدیم و من تصمیمم را درمورد کار برای جذامیان با او درمیان گذاشتم . او پذیرفت که همراه و همپای من قدم در این راه بگذارد و مرا یاری کند. همسر من مامای متبحری بود و بسیاری از فرزندان بیماران را در همان چهل اتاق باباباغی به دنیا اورد.به عنوان یک پزشک باید یگویم که نشاط در آن زمان که تعداد متخصصان زنان و زایمان بسیار اندک بود در باباباغی کار متخصص زنان را انجام می داد.اگر بیماران و فرزندان بیماران به من افتخار داده و مرا پدر جذامیان خطاب می کنند نشاط هم در واقع مادر بیماران و فرزندان بیماران باباباغی است و خیلی از اهالی باغ او را آنا(مادر ) خطاب می کنند. او مسئولیت اداره مهد کودک آسایشگاه را هم عهده دار بودن است.در مورد ازدواج من فرد بسیار بسیار موفقی بودم و توصیه ام به جوانان این است که فرد همفکر و با اعتقادات نزدیک برای زندگی مشترک انتخاب کنند.از همکارانم بودند که علیرغم اعتقاد به کار در آسایشگاه به خاطر مخالفت همسرانشان نتوانستند ادامه دهند..اکنون دوپسرم مهندس هستند و دخترم هم که در رشته صنایع غذایی تحصیل کرده کمک دست خودم در شغلم است .

بعد از بازنشستگی ارتباط شما با بیماران به چه نحوی بود؟
پس از بازنشستگی هم ارتباط من چه با بیماران و چه خود آسایشگاه ادامه داشت و حتی دوره ای دوباره فعالیت کردم.در عین حال در انجمن جذامیان فعال بودم.

مهمترین دست آورد شما از سالیان دراز کار برای بیماران آسایشگاه باباباغی چه بوده است؟
در قدیم بیماران جذامی به سختی و فقط در موارد ضروری به شهر می آمدند.چون مردم عادی از بیماران وحشت داشتند.اصطلاح جذامی دیدن امروز هم در مکالمات روزمره مردم کاربرد دارد.بیماران هم به طور متقابل از حضور در میان مردم وحشت داشتند.تنها حس انسانیت و محبت بود که به تدریج توانسته بر این ترس و وحشت دو سویه غلبه کند. در گذشته های دور هرکس در بهداری خلافی مرتکب می شد یا با مافوقش درگیر می شد برای خدمت به باباباغی تبعید می شد.سعی من این بود که جلوی این جریان را بگیرم و آسایشگاه را از حالت تبعید گاه در بیاورم.به نظر من حتی الامکان از افراد داوطلب برای برای کار در آسایشگاه استفاده می کردم. تنها کسانی که با عشق امده بودند اید در باباباغی خدمت می کردند.در عمل هم به این موفقیت نائل شدم.پزشکان البته در طول سالیان سهم بزرگ این موفقیت بودند ولی هم پای پزشکان بودند بسیاری از کارمندان ، کارکنان ، خدمه ، راننده،آشپز و … که از معرفت و ایثار چیزی کم نگذاشتند.

در مورد پزشکانی که همراه شما در آسایشگاه کارکردند کمی برایمان بگویید؟
کار در مکانی مثل باباباغی مخصوصا در شرایط آن زمانش فقط با عشق ممکن بود.ما در دوران جنگ جوانانی را دیدیم که بی پروا سینه خود را به گلوله ها سپردند.انسان بی پروا نمی تواند خود را وقف چیزی کند یا به دست مرگ بسپارد.موفق شدن در هر کاری و تداوم آن عشق می خواهد.فرقی نمی کند، چه کسانی که عمری در باباباغی گذاشتند و چه کسانی که دوره کوتاهی بودند .به هر وجود این آدم ها بدون توجه به کمیت کارشان غنیمت است.مهم نیتی بوده که داشتند. داشتیم کسانی مثل دکتر محمد رضا خامنه ای که نه سال با من در باغ کار کرد و بودند بسیاری که فقط ماهی آمدند و بعد به هر دلیلی رفتند.حتی آن کسی که یکماه آمد و رفت هم برای خود و هم برای آسایشگاه خدمت بزرگی کرد وتوشه ای به جا گذاشت.برای خود به خاطر ذهنیت و دیدی که کسب کرد و برای باباباغی از این نظر که تبلیغ مثبتی شد که جذام آن طور نیست که هر که به آسایشگاه نزدیک شود مبتلا گردد.به این ترتیب جامعه آسایشگاه و بیماران را بهتر شناخت. از دانشجویان پزشکی که برای بازدید می آمدند ، بودند بسیاری که می گفتند بعد از اتمام تحصیل برای کار به باغ خواهند آمد ولی خبری از آن ها نمی شد!

در تبریز همه شما را به عنوانی پزشکی بزرگ می شناسند و حتی مجموعه ای در خیابان طالقانی تبریز به نام شما نامگذاری شده است…
در مورد این نامگذاری خاطره ای بگویم.تا چند ماه بعد از این نامگذاری در مطبم با بیماران بی بضاعتی مواجه می شدم که با چند بچه وارد مطب می شوند و می گویند که از آن همه زمین مجموعه صد متری به آن ها بدهم تا مشکلشان حل شود و من سعی می کردم آن ها را تفهیم کنم که حتی یک متر از آن مجموعه به من تعلق ندارد و فقط اسم مرا رویش گذاشته اند. در مورد این نامگذاری داستانی که شنیده ام ولی خودم جزئیات آن را به خاطر ندارم این است که یکبار در نیمه شبی پسری را به منزل من آورند که مشکل تنفسی داشته و در حال خفه شدن بوده.پس از معاینه تشخیص دیفتری داده ام و چون ۀنتی بیوتیک درخانه نداشتم بیمار را درمنزل خود خوابانده و برای تهیه دارو به خانه یکی از همسایگان که داروساز بوده است رفته ام.به این ترتیب با تهیه دارو و انجام اقدانات لازم کودک نجات یتفته است.گویا همان کودکی که نجات یافته و بعد ها صاحب منصب و شهردار یکی از مناطق شهر شده است در پیشنهاد این نامگذاری دخیل بوده است.غرض از نقل این مطلب این بود که به تقدس و وجه متفاوت پزشکی نسبت به سایر مشاغل اشاره کنم که متاسفانه امروز این وجه پزشکی کمرنگ شده است.

آیا هم اکنون هم در اداره باباباغی از افراد تبعه خارجی کمک گرفته می شود؟
باباباغی تماما به وسیله هموطنان اداره می شود. تا آنجایی که من می دانم خواهر فابیولا، خواهر سلما، خواهر جوزپینا و خواهر مریم و یک نفر از آقایان هنوز در آسایشگاه هستند.من حضور این افراد را نماد وحدت انسانیت و عشق در سراسر جهان می دانم. به خصوص در شرایطی که آن زمان از پزشکان ایرانی هم به سختی برای طبابت در باغ پیدا می شدند حضور این افراد واقعا نمونه و الگویی بود که ترس کور بسیاری را از بین برد و کار را برای حضور بیشتر هموطنان برای کمک به بیماران تسهیل کرد.افرادی امثال دکتر فیوال فرانسوی زحمات زیادی برای بیماران کشیدند.

در مورد دانشجویان گفتید آقای دکتر، پزشکان امروز و طبابت امروز را نسبت به زمان فارغ التحصیلی خود چه طور می بینید؟
متاسفانه اکنون می بینم نسبت به زمان من طبابت برای بعضی به دکان تبدیل شده است.برای من غیر فابل تصور است پزشکی بتواند برای بیماری که درد می کشد جراحی را تا دریافت پول به تاخیر بیاندازد.البته پزشکان خیلی خیلی زیادی را می شناسم که به پول کمترین اهمیت را می دهند و درمان بیمار هدف آن هاست.خصلت ذاتی پزشکی ایجاب می کند که مادیات برای طبیب در شغلش که منبع ارتزاقش است در درجه اول ملاک نباشد.حرفه پزشکی خدمت سالم است.هر کس با انگیزه پول وارد این وادی شود راه را سخت اشتباه آمده چون در برابر ان همه زحمت نه به پول می رسد و نه به اهداف متعالی پزشکی.پزشک اول باید انسان باشد.محبت داشته باشد و برای انسانیت و انسان ها از هر قسم و نوعی ارزش قائل باشد.به نظر من کسی که هدفش پول است باید وارد دنیای تجارت شود.جایی که واقعا با پول سر و کار دارد .نه پزشکی که سر و کارش با کشیک شب و مسئولیت سنگین و دغدغه جان و سلامت انسان هاست. طبابت با پول هیچ سنخیتی ندارد.

آقای دکتر مبین، شما از همان اوان جوانی به ادبیات علاقه مند بودید و حتی تا سه ماه ششم متوسطه هم به هوای ادبیات درس می خواندید. در شعر های خود که به زبان ترکی آذری هستند شمشک تخلص کرده اید و در ضمن در کارنامه ادبی شما نزدیک به ده کتاب دیده می شود.در مورد فعالیت ادبی خود کمی برای ما بگویید.
ده اثری که گفتید البته یکی دوتا کار مشترک است و یا مقدمه هایی که برای یکی دو کتاب نوشته ام.از جمله مقدمه ای که برای کتاب« آذربایجان عاشیقلاری» در سال 1363 نوشته ام.بقیه اکثرا دفاتر شعر است.و و البته کتاب هایی مثل« تبریز گنجینه نهفته در بستر تاریخ» و «سخنان عارفانه و نصایح کریمانه حکیم نظامی » در میان آن ها وجود دارد.آخرین کتاب منتشر شده ام دفتر شعر «جزاملی سارا»( سارای جزامی ) است که در 1380 منتشر شده است.در گذشته هم کارهایم در نشریات ادوار مختلف از جمله در مهد آزادی تبریز چاپ می شد.

شما برای کتاب هایی مقدمه نوشته اید، همچنین آثاری مثل به یاد شهریار و شیطان در شعر شهریار در کارنامه شما وجود دارند.از ادبایی که با آن ها ازتباط داشته اید هم بگویید؟
در طول این سال ها ارتباط من با ادبیات و ادبا وجود داشته است.به تناسب حرفه و علاقه به ادبیات با دکتر شیدا دوست و همدم بوده ام.بنده پزشک معتمد شهریار بوده ام شهریار بیماران زیادی از میان اطرافیانش با دست خط و توصیه ای که خود نوشته بود به من ارجاع می داد.«به یاد شهریار» که اشاره اش رفت مربوط به سال 1368 است.

آقای دکتر، این روز ها چه می کنید و اوقاتتان را چه طور می گذرانید. آیا خاطراتی تدوین کرده اید و در فکر انتشارشان هستید؟
خاطراتی تدویتن شده است ولی فعلا تصمیمی برای انتشار نیست.دفتر شعری را تکمیل می کنم به نام «آنا» که مجموعه ای از کارهایم در دوره های مختلف است. غیر از پنج شنبه و جمعه هر روز در مطبم طبابت می کنم.در زمینه کار ادبیات کم کارم.انتخابی که من کردم پزشکی بود و عمرم در این راه صرف شد و وقت برای کار دیگر نداشتم.

(در پایان مصاحبه از دکتر خواهش کردم که ازشعر هایش بخواند. شعر هایش موضوعات مختلفی از وطن و مادر گرفته تا ، آرش و غزل های عاشقانه را در برگرفته بود. در این میان بسیاری از شعر هایش به بیمارانش در باباباغی تقدیم شده بودند.از جمله شعر زیبایی به اسم گبله(قارچ) که حسب حال یکی از ساکنان آسایشگاه، تنهایی ، بی کسی و قارچ واره بودن حیاتش بود که بی کس و بی نشان در میان دیوار های آسایشگاه چون قارچی روییده بود…. از دکتر مبین در خانه اش و در میان حیاط پردرختش خداحافظی می کنم.دستان لرزانش را می فشارم تا این افتخار نصیبم شود جز آن هایی باشم که این دستان مقدس را که با داد هزاران بیمارد درد مند رسیده است و نوازشگر بچه های باباباغی بوده است لمس کرده ام.)

درباره دکتر علی مرسلی

دکتر علی مرسلی

دندانپزشک – متخصص درمان ریشه – بورد تخصصی اندودانتیکس
کرج:خیابان شهید بهشتی جنب شهرکتاب مرکزی ، ساختمان پزشکان نور واحد20/تهران،پل گیشا02188283006

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *