خانه / در حاشیه / مراکش یا موروکو : سفرنامه ی مغرب دنیای اسلام
شفشاون شهر آبی کشور مراکش
شفشاون شهر آبی کشور مراکش

مراکش یا موروکو : سفرنامه ی مغرب دنیای اسلام

4 (80%) 5 votes

طرح سفر به مراکش را با دوستم احسان در نپال ریختیم. برنامهٔ ما برای اواخر ماه رمضان بود و یکی از ایده‌ها این بود که عید فطر را در یک کشور اسلامی باشیم. سفر در ماه رمضان به مراکش مشکلات و مزایایی داشت که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌کنم.

ویزای مراکش

برای اخذ روادید مراکش می‌دانستیم که باید زودتر اقدام کنیم. ما تقریباً پنج هفته قبل از تاریخ سفرمان اقدام کردیم. ویزای مراکش یک‌ماهه صادر می‌شود. محل سفارت مراکش خیابان پاسداران، نرسیده به چهارراه فرمانیه، نارنجستان ششم قرار دارد. سفارت در سمت چپ نارنجستان ششم از سمت فرمانیه و تقریباً آخرهای کوچه است. جای پارک در کوچه معمولاً نیست و من در بار دوم مراجعه در کوچه‌های مجاور پارک کردم. مدارد موردنیاز شما شامل پاسپورت بااعتبار حداقل شش ماه، دو قطعه عکس متفاوت از عکس پاسپورت، پرینت حساب بانکی (خیلی از بانک‌ها ازجمله سامان به انگلیسی صادر می‌کند)، پروانه کار (احتمالاً گواهی از محل کار) که باید ترجمه شود. به من گفتند که ترجمه کارت نظام پزشکی‌ام را هم علاوه بر ترجمهٔ پروانه ببرم ولی من کپی کارت را بردم و مشکلی برنخوردم. هفتادویک هزارتومان نقدی از شما دریافت می‌شود که باید به‌صورت نقد و خرد داشته باشید (حکمت آن یک هزار تومان را نفهمیدم). رزرو بلیت و رزرو هتل یا اقامتگاه را حتماً باید داشته باشید. نکته این‌که تاریخ ویزا دقیقاً بر اساس تاریخ بلیت‌های شما صادر می‌شود بنابراین رزرو الکی و بدون برنامه نباید انجام دهید! دو بار مراجعه کردیم که بار اول تشکیل پرونده و بار دوم دریافت پاسپورت هرکدام یک ساعت طول کشید. در این‌یک ماه پاسپورتتان دست سفارت می‌ماند. دو خانم کارمند سفارت هر دو فارسی را در حد راه انداختن کارهای شما بلد هستند.

کشور مراکش، مغرب یا موروکو:

مراکش کشوری در شمال غربی افریقا و در شاخ غرب افریقاست.712 هزار کیلومتر وسعت دارد. جمعیت آن حدود سی و دو میلیون نفر است.مردم مراکش عربی،فرانسه و آمازیغی یا همان زبان بربرها را صحبت می کنند.در شمال مراکش اسپانیایی هم بلد هستند.مراکش تاریخ بسیار قدیمی دارد.فاصله کم با اروپا(پانزده کیلومتر باریکه ی دریایی) این کشور را از هزاران سال قبل در معرض فرهنگ های مختلف قرار داده است.تسلط طولانی مدت حکومت های مستقل بربر، عربی و بعد استعمار فرانسه ترکیب منحصربه فرد فرهنگی را در این کشور را ایجاد کرده است که غریب و جالب است.کشور معلوم است که بین سنت و مدرنیته دست و پا می زند!

هوای مراکش در روزهای اول تیر که سفر ما آغاز میشد پیش بینی میشد گرم باشد.ولی برخلاف انتظار اولیه به جز شهر مراکش بقیه ی شهرها هوای به غایت مطلوب داشتند.مخصوصا کازابلانکا و طنجه که باد سرد از سمت اقیانوس می وزید و شفشان که کوهستانی و مطبوع بود.

پرواز:

پروازهایی که در زمان سفر ما وجود داشتند پروازهای ایرعربیا از شارجه، ترکیش ایرلاین از استانبول، آلیتالیا، ایرفرانس و پروازهای ترکیبی بودند. ما یک پرواز ترکیبی تهران – استانبول-مادرید-رباط پیدا کردیم که قیمت پایینی هم داشت ولی با توجه به توقف‌های پر ریسک و نیاز ویزای ترانسفر، پرواز ترکیش ایرلاین به مقصد کازابلانکا را باقیمت سه میلیون تومان خریداری کردیم. توقف اول در استانبول کمتر از دو ساعت ولی توقف برگشت حدود نه ساعت بود.

کازابلانکا

کازابلانکا که اسم عربی آن دارالبیضا است بزرگ‌ترین بندر و بزرگ‌ترین شهر کش. ر مراکش است و بیش از چهار میلیون نفر جمعیت دارد و یک شهر بزرگ، مدرن با ساختمان‌های سفید است. فرودگاه محمد پنجم فرودگاه بین‌المللی این شهر در خارج از شهر و جنوب آن قرار دارد. با قطار تقریباً نیم ساعت طول می‌کشد تا به ایستگاه تراموای کازاوویجر (CasaVoyageurs) برسید. ایستگاه قطار از داخل فرودگاه راه دارد و برای سوارشدن به آن می‌توانید در همان ورودی بلیت بخرید.

در داخل فرودگاه مقادیری پول چنج کردیم. یک غرفه در فرودگاه بود که سیم‌کارت رایگان موروسل ازآنجا تهیه کردیم که مقادیری شارژ رایگان تماس و اینترنت هم داشت. یک دلار انعام به پسری که سیم‌کارت را تعویض و فعال کرد پرداخت کردیم. در خارج از فرودگاه در ایستگاه کازاوویجر، به‌اندازهٔ بیست درهم (معادل تقریباً دو دلار) سیم‌کارت را شارژ اینترنت کردم. سیم‌کارت دوستم فعال نشده بود و قرار شد که از اینترنت من به‌صورت هات‌اسپات استفاده کند که تا آخر سفر هم خیلی خوب جواب داد. سرعت اینترنت خوب بود و پوشش در بیشتر نواحی و جاده‌ها وجود داشت.

در ایستگاه تراموا متوجه شدیم که بلیت‌فروشی در ایستگاه وجود ندارد. دستگاه خودکار سکه‌ای وجود داشت که ما سکه نداشتیم. یک نفر که او هم به دنبال بلیت بود و مراکشی بود به ما کمک کرد تا از یک مغازه بقالی در همان نزدیکی بلیت تهیه کنیم. او تکنسین بود و اولین بار بود که به کازابلانکا آمده بود و در شهر مراکش زندگی می‌کرد. انگلیسی را خوب صحبت می‌کرد. کمی با او گپ زدیم و باراهنمایی او بعد از تهیه بلیت سوار تراموا شدیم.

دیدنی‌های کازابلانکا:

کازابلانکا نام دیگرش دارالبیضا یا شهر سفید است. بیشتر ساختمان‌های شهر سفید هستند و درواقع چون نمای سنگی در شهرهای مراکش به نظر استفاده نمی‌شود ساختمان‌ها را رنگ می‌زنند. رنگ سفید ساختمان‌ها شهر زیبا و دل‌بازی را ایجاد کرده بود. هوای شهر بسیار تمیز و به طرز عجیبی برای آن تاریخ (اوایل تیرماه) خنک بود. باد بسیار خنکی از سمت اقیانوس می‌وزید. بیشتر دیدنی‌های کازابلانکا با تراموای خیلی بامزهٔ آن قابل‌دسترسی بودند. آپارتمان ما نزدیک ایستگاه تراموا بود. برای رفتن به مرکز شهر و مدینهٔ قدیمی از تراموا استفاده کردیم. ابتدا در میدان ملل متحد کازابلانکا پیاده شدیم که میدانی دیدنی با ساختمان‌های زیباست. یک استخر و فواره زیبا با کبوترهای زیاد دورش دارد.

تراموای کازابلانکا:

تراموا به نظر بهترین وسیله رفت‌وآمد در کازابلانکاست و به‌صورت شرق – غرب بیشتر نواحی توریستی شهر را پوشش می‌دهد. ایستگاه‌های متعددی دارد و بیشتر نواحی توریستی در محدودهٔ این ایستگاه‌ها هستند. بلیت تراموا با سکه از دستگاه‌ها قابل تهیه است. سکهٔ یک و دو درهمی را بعضی دستگاه‌ها نمی‌خواندند ولی سکه‌های پنج و ده درهمی مشکلی نداشت و بقیه پول را برمی‌گرداند.

اقامت در کازابلانکا:

ما از طریق سایت بوکینگ، یک سوئیت در مجاورت ایستگاه تراموای المقاومه (le resistance) رزرو کرده بودیم. رزرو بدون پیش‌پرداخت بود. اسم مجتمع آپارتمانی استادیو بود و واحد ما بسیار تمیز و مجهز بود و همهٔ اقلام و ادوات اقامتی را داشت. کسی که واحد را به ما اجاره داد یک کره‌ای به اسم کیم بود که بسیار انسان شریفی بود. راهنمایی‌های زیادی در مورد رسیدن به محل و قطارها و … به ما کرد. چک آوت واحد هم به این صورت بود که کلید را زیر پادری گذاشتیم به او خبر دادیم که رفته‌ایم! کیم پانزده سال بود که در مراکش زندگی می‌کرد. مرد بسیار خوبی بود و اطلاعات بسیار ارزنده‌ای در مورد کازابلانکا به ما داد.

شهر سفید، دارالبیضا یا کازابلانکا:

مسجد حسن دوم یکی از بزرگ‌ترین مسجدهای دنیاست (سومین مسجد دنیا) در کنار اقیانوس اطلس قرار دارد. بزرگ‌ترین مناره دنیا دارد و طراحی آن توسط معمار فرانسوی معروفی انجام‌شده است.

مسجد بسیار باعظمت بود. ساعتی که ما رفتیم نزدیک افطار بود و غیرمسلمانان را راه نمی‌دادند. من به قسمت وضوخانه رفتم. تعداد کمی با ریش‌های بلند و قیافه‌های شبیه سلفی‌ها مشغول وضو گرفتن به روش سنی‌ها با یک سطل آب و صابون بودند. برای تحریک کنجکاوی‌شان به روش شیعیان وضو گرفتم. با تعجب زیادی نگاه می‌کردند ولی چیزی نگفتند! در سالن روبه‌قبله در قسمت نمازگزاران نشستم. تعدادی از همان آدم‌هایی که توصیف کردم کنارم نشسته بودند. یک صفحهٔ سجاده مانند با خود داشتند که علاوه بر زیرانداز نقش پشتی را هم داشت. اول قرآن می‌خواندند بعد با موبایل‌هایشان مشغول بازی شدند.

یک قرآن از قرآن‌های آنجا برداشتم و مشغول خواندن شدم. با خط بسیار زیبایی نوشته‌شده بود. چند توریست ترکیه‌ای هم وارد شدند و بی‌اعتنا به بقیه مشغول عکس گرفتن شدند. وقتی اذان گفته شد یک نفر دم در خرما می‌داد. تعداد نمازگزاران خیلی کم بود و ما به سمت بیرون محوطه رفتیم که آفتاب در حال غروب بود. درب مسجد بسیار بزرگ بود و شباهت با قصر داشت تا مسجد. سقف متحرک قسمت حیاط باز بود. نمای اقیانوس از پنجره‌های مسجد جالب بود.

میدان محمد پنجم که Place des nations یا میدان ملل قرار دارد. با استفاده از تراموا از ایستگاه مقاومه در نزدیکی آپارتمان به میدان رسیدیم. خرید بلیت از دستگاه را یک جوان مراکشی به من یاد داد که با استفاده از سکه‌های پنج و ده درهمی بود. بلیت تراموا چهارده دهم برای بلیت دو سفره بود و کارت‌ها قابل شارژ بودند. میدان شلوغ است و فروشندگان دوره‌گرد زیادی در اطراف میدان حضور دارند. میدان یکی از اصلی‌ترین جاذبه‌های توریسیتی کازابلانکاست. معماری ساختمان‌ها و درختان نخل اطراف نمای زیبایی دارد. روبروی ساختمان «الحکمه الابتداییه المدنیه» استخر زیبایی وجود دارد. مجسمه‌های زیادی دورتادور میدان قرار دارند و منظرهٔ زیبایی دیده می‌شود.

در همان نزدیکی دیوارهای مدینه یا همان شهر قدیمی کازابلانکا دیده می‌شود. با «ردا» که راهنمای توریستی مدینه بود و انگلیسی خوب صحبت می‌کرد داخل مدینه رفتیم. مساجد زیادی داخل مدینه بودند. هر یک از اقوام مسجد مخصوص خود را داشتند. داخل مساجد نرفتیم و از بیرون نظاره‌گر بودیم. مسجد بربرها و محلهٔ بربرهای کازابلانکا را هم دیدیم. مدینه کازابلانکلا نسبت به مدینه‌هایی که بعداً دیدیم دل‌بازتر و مدرن‌تر بود. محلهٔ یهودی‌ها و کنیسهٔ یهودی‌ها را هم از بیرون دیدیم. کلیسای داخل مدینه را هم دیدیم. ردا توضیحات مفصلی در مورد مهاجرت اقوام به کازابلانکا و چندملیتی بودن مدینهٔ کازابلانکا به ما داد. سرانجام سیصد درهم به ردا به خاطر چند ساعت گرداندن ما با زبان روزه داخل مدینه دادیم و از او خداحافظی کردیم. با ردا صحبت‌های زیادی در مورد اقتصاد مراکش، سیاست و … کردیم. به‌طورکلی مراکشی‌ها محافظه‌کاری زیادی در مورد صحبت در مورد نظام حکومتی و پادشاهشان دارند؛ اما در مورد دنیا به‌راحتی صحبت می‌کنند. در ضمن یک سری اطلاعات کلی در مورد ایران دارند و تصور می‌کنند که کشورشان از ایران خیلی پیشرفته‌تر است. البته کشور آن‌ها در شهرهایی مانند کازابلانکا و طنجه بسیار مدرن و پیشرفته است ولی ازنظر تولید ناخالص داخلی و درآمد سرانه هر نفر از ایران عقب‌تر است. در ضمن علیرغم اصلاحات سیاسی صورت گرفته قبل و بعد از بهار عربی، کماکان کشور به‌صورت پادشاهی اداره می‌شود و پادشاه تقریباً قدرت مطلقه دارد و می‌تواند پارلمان را منحل، نخست‌وزیر و وزرا را خلع کند. به خاطر تعطیلی بیشتر رستوران‌ها به خاطر ماه رمضان، غذا را در پیتزا هات نزدیک میدان خوردیم. کیفیت پیتزا خوب بود و قیمت معقولی هم داشت.

یکی از نکات جالب در مورد کشور مراکش که البته در شهرهای کازابلانکا و طنجه قابل‌مشاهده بود، تعداد زیاد دکه‌های روزنامه‌فروشی بود. در این روزنامه‌فروشی‌ها روزنامه‌های فرانسوی ازجمله فیگارو و لوموند به‌روز دیده می‌شود. نشریات دیگر مانند فرانتس فوتبال و … هم‌روی دکه‌ها دیده می‌شدند. در کافه‌ها پیرمردانی را می‌دیدم که نشسته‌اند و لوموند می‌خوانند.

روز دوم اقامت در کازابلانکا به‌عین دیاب، منطقهٔ ساحلی و پلاژهای کازابلانکا رفتیم. خانه‌ها در این منطقه بسیار مجلل بودند و نمای زیایی از تپه‌های شهر وجود داشت. اقیانوس در غروب بسیار زیبا بود. پلاژهای اختصاصی و مربوط به رستوران‌ها و هتل‌ها دیده می‌شدند.

شب در کنار ساحل خانواده‌های زیادی برای افطار و تحویل آمده بودند و در میز و صندلی‌هایی که روی شن‌ها چیده شده بود نشسته و غذایی که خودشان آورده بودند را می‌خوردند. تعداد زیادی از جوانان در کنار ساحل مشغول بزن‌وبرقص بودند و در میان آن‌ها حتی دخترهای محجبه هم دیده می‌شد. به‌طورکلی حجاب در مراکش آزاد است. در کازابلانکا و طنجه تعداد دختران امروزی و بی‌حجاب خیلی زیاد بود؛ اما در نواحی جنوبی‌تر و در داخل مدینه‌ها بیشتر خانم‌ها باحجاب بودند. در شهر مراکش زنانی با روبنده هم دیده می‌شدند که در شهرهای دیگر مشابه آن‌ها را ندیدیم. جوانان متعلق به یک باشگاه یا کلاب بودند و پرچم و شعارهای مخصوص خودشان را داشتند. ساحل شلوغ بود و معلوم بود که از اصلی‌ترین تفرج‌گاه‌های خود مرادم کازابلانکا است.

یک اتفاق ناخوشایند هم در رستورانی در نزدیکی ساحل کازابلانکا افتاد. یکی از رستوران‌ها بنری زده بود که منوی ویژهٔ رمضان دارد. ما به قیمت دویست درهم سفارش دادیم اما طرف فقط حریره (سوپ مراکشی)، چای و کیک آورد و در جواب اعتراض ما گفت که همین است! متأسفانه مراکش به دلیل اینکه سال‌ها قطب توریست بوده است، کسانی که با توریست‌ها سروکار دارند رسم پدرسوختگی را یاد گرفته‌اند. بالطبع مردم عادی نباید این‌طور باشند. ولی در مراکش هر جا که برسید هر کس به شما نزدیک شد، نودونه درصد می‌خواهد که پولی از شما بکند! داستان‌های زیادی در مورد کلاه‌برداری از توریست‌ها در مراکش وجود دارد که در سایت‌های اینترنتی مختلف می‌توانید بخوانید. من به چند مورد که به‌عینه دیدم، در ادامه اشاره خواهم کرد.

در برگشت یک کلاه‌برداری دیگر را شاهد بودیم که البته به دلیل هوشیاری‌مان و چک کردن مسیر با گوگل مپ، راننده تاکسی کلاه‌بردار که می‌خواست ما را در مسیری خیلی دورتر از مقصد پیاده کند ناکام ماند. راننده اصرار داشت که مقصد آن‌طرف خیابان است و ما باید پیاده شویم. ولی ما که به تجربه پول راننده را نداده بودیم بااینکه در تاریکی به خیابان‌ها آشنا نبودیم، روی گوگل مپ مقصد را می‌دیدیم و راننده را مجبور کردیم که ما را تا مقصد ببرد و پولش را بگیرد. قرار بود پنجاه درهم بگیرد که موقع پیاده شدن شصت درهم خواست که البته ما ندادیم.

به تجربه هرقدر که راننده‌های تاکسی یا فروشنده‌ها مسن‌تر باشند، احتمال کلاه‌برداری در مراکش بیشتر است! جوان‌ترها گویا بیشتر رعایت می‌کنند.

اگر فیلم کازابلانکا را دیده باشید، احتمالاً کازابلانکا حس خواهید کرد که برایتان جایی رؤیایی است؛ اما حقیقت این است که حتی یک پلان این فیلم در افریقا ضبط نشده و همهٔ فیلم در امریکا ضبط‌شده است. یک کافه تد در کازابلانکا وجود دارد که هیچ ربطی به این فیلم ندارد و یک خانم آمریکایی گویا آن را برای جذب توریست‌ها دایر کرده است که بالطبع موردتوجه ما نبود.

یک نکته در مورد مردم کشور مراکش خرابی بیش از حد و نمایان دندانهای مراکشی ها و حتی جوانان آنهاست. در شفشاون خرابی بیشتر به چشم آمد.علت آن شاید عادات تغذیه ای ، بهداشت پایین یا مصرف دخانیات باشد.استعمال دخانیات و همچنین حشیش به نظر شایع بود.مطب های دندانپزشکی خیلی زیاد بودند.حتی یک کلینیک بیمارستانی بزرگ دندانپزشکی در نزدیکی ترمینال در طنجه دیدیم.برای دو پرکردگی راهنمای ما در کازابلانکا سیصد یورو پرداخت کرده بود! ارتودنسی بین جوانان خیلی شایع بود و مال اکلوژن هم بسیار به چشم می آمد.هزینه های ارتودنسی را از چند نفر پرسیدیم.قیمت ها متغیر بود ولی از ایران خیلی بالاتر بودند.

تابلوی دندانپزشکی مراکش
تابلوی دندانپزشکی مراکش

قطار کازابلانکا – تنجیر (Tangier)

روز سوم کلید آپارتمان را زیر زیرانداز قراردادیم و با تراموا به سمت ایستگاه قطار حرکت کردیم. بلیت قطار را به قیمت تقریبی 200 درهم برای هر نفر خریدیم و سوار قطار کازابلانکا- طنجه شدیم. بلیت ما درجه‌یک بود. دو دختر انگلیسی‌زبان خارجی با ما هم‌سفر بودند. قطار قدیمی بود. ولی کولرهای آن به‌خوبی کار می‌کرد و داخل واگن خیلی خنک بود. از مناطق شهری زیادی رد شدیم ازجمله اینکه قطار در رباط پایتخت توقف داشت. توقف‌ها خیلی زیاد بود. دختری با لهجهٔ آمریکایی انگلیسی صحبت می‌کرد گفت که در مراکش کار می‌کند و تاکنون سه چهار بار این مسیر را با قطار رفته است و تابه‌حال این‌قدر توقف نداشته است و احتمالاً به خاطر عید (فطر) است. نزدیک ساعت دو قطار به طنجه رسید. از ایستگاه قطار با تاکسی به هتلمان که نامش المحدث سیتی سنتر و درست مشرف‌به اقیانوس بود رسیدیم. هتل خیلی خلوت بود. هتل نسبتاً شیکی بود. دسترسی بسیار خوبی به‌جاهای دیدنی طنجه داشت.

طنجه:

طنجه یا تنجیر شهر مدرنی بود. خیابان‌ها عریضی در شمال شهر و در کنار اقیانوس داشت. فرهنگ ترافیکی بسیار بالایی هم داشت و راننده‌ها خیلی رعایت عابران را می‌کردند. طنجه شهری ساحلی است. حدود یک‌میلیون جمعیت دارد. تقریباً شمالی‌ترین شهر مراکش است (جبل‌الطارق کشوری است که تحت سلطهٔ بریتانیا قرار دارد و به طنجه چسبیده). از طنجه تا ساحل اسپانیا حدود 15 کیلومتر است و بنابراین ساحل اسپانیا از طنجه دیده می‌شود.

کلمهٔ طنجه در انگلیسی و فرانسه Tangiers و Tanger گفته می‌شود ربطی به تنگه ندارد (علیرغم اینکه در نزدیکی تنگه جبل طارق قرار دارد!). ظاهراً نام تنجیر از تینجیس یکی از الهه‌های آمازیغی (بربری) برمی‌گردد و تاریخ آن به دورهٔ کارتاژها می‌رسد (کارتاژها امپراتوری باستانی با منشأ فنیقی بودند که مرکز حکومت آن‌ها تونس امروزی بود).

یکی از دیدنی‌های طنجه غارهای هرکول بود که ما فرصت رفتن به آنجا را به دلیل بعد مسافت نداشتیم. ساحل درست روبروی هتل بود و امکان استفاده از ساحل همیشه وجود داشت. ماه رمضان بود و در مورد رستوران کماکان مشکل وجود داشت. شام را در یک رستوران معروف که امتیاز بالایی در Tripadviser داشت غذای دریایی خوردیم. رستوران با دکور خیلی زیبا بود. رستوران در پنجاه قدمی هتل ما قرار داشت. دختر گارسون خوش‌اخلاقی داشت. موقعی که ما رفتیم بین ناهار و شام بود! یک بشقاب غذاهای دریایی با یک تورتیلا سفارش دادیم. از دختر که شباهت به اروپایی‌ها داشت (در کشور مراکش مخصوصاً در شهرهای بندری به دلیل اختلاط نژادی خیلی از مردم بور و شبیه نژادهای اروپایی هستند) در مورد عید فطر پرسیدیم که تاریخ آن را دقیق نمی‌دانست!

غذاها خوب بودند. مشروبات الکلی هم در رستوران سرو می‌شد که البته در مراکش خیلی معمول نیست و در رستوران‌ها و محل‌های خاص این قضیه ممکن است؛ اما بعد از رسیدن به هتل احساس بدی پیدا کردم. کمی خوابیدم و به‌محض بیدار شدن حالم بد شد و بالا آوردم. احسان حالش خوب بود ولی روز بعد او هم حالش بد شد و مشکلات گوارشی پیدا کرد اما شدتش به‌شدت حال بد من نبود. از سوپرمارکت نزدیک هتل نوشابهٔ مشکی خریدیم و خوردیم. کمک زیادی به بهتر شدنم کرد. نوشابه و آب‌معدنی کوچک هر دو شش درهم بودند.

مدینهٔ طنجه پشت دیوارهای بلند بود. روز دوم پیاده از سمت اقیانوس از پله‌ها وارد مدینه شدیم. مدینه روی تپه بود و منظرهٔ زیبایی به سمت اقیانوس داشت. تعداد توریست‌ها زیاد نبود و مدینه کاملاً خلوت بود. محلات خیلی زیبا بودند. محلهٔ پرتقالی‌ها و قلعه آن‌ها، محلات قومیت‌ها و ملت‌های مختلف واقعاً دیدنی بودند. به موزه رسیدیم ولی ساعت کاری موزه شروع نشده بود و احتمال داشت که اصلاً موزه باز نشود. تجربهٔ گم‌شدن در مدینه خیلی جالب بود و اینجا از راهنما هم استفاده نکردیم. با استفاده از گوگل مپ در کوچه‌پس‌کوچه‌های شیب‌دار مدینه به دنبال قبر ابن‌بطوطه سفرنامه نویس معروف که اهالی تنجیر بود و قبرش در طنجه است گشتیم. بعد از جست‌وجوی زیاد یک اتاقک محقر پیدا کردیم که مقبرهٔ ابن‌بطوطه بود. ابن‌بطوطه بزرگ‌ترین جهانگرد جهان اسلام است که بیست‌وهفت سال در سفر بوده است. او معاصر مارکوپولو بوده و تقریباً بیشتر جهان شناخته‌شدهٔ آن زمان را درنوردیده است و حتی تا گوانگجوی چین رفته است. البته بعضی جاهایی که ابن‌بطوطه در سفرنامه‌اش نوشته صد درصد مطمئن نیستیم رفته باشد. حتی من شک داشتم که زیر آن اتاقک محقر ابن‌بطوطه خفته باشد. درنهایت بعد از قبر ابن‌بطوطه، برخی مساجد و ساختمان‌های مدینه را دیدیم و در سمت مخالف راهی که آمده بودیم به سمت خارج مدینه حرکت کردیم. نکتهٔ جالب فروش اسپینر در خیابان‌های مراکش بود. جوانان زیادی در دستشان اسپینر داشتند.

در یک پارک نشستیم و با دو دختربچه چهارپنج‌ساله به اسم‌های اسما و مریم مدام پیش ما می‌آمدند و بازی می‌کردند. مادرشان هم بچهٔ کوچک‌تری به بغل در گوشه دیگر نشسته بود. با بچه‌ها کمی بازی کردیم و رفتیم. ازآنجایی‌که من لباس مراکشی پوشیده بودم خیلی به چشم بچه‌ها غریبه نمی‌آمدیم!

در خروجی مدینه به‌طور اتفاقی به کلیسای آنجلیکان سنت اندرو برخوردیم که در تریپ‌ادوایزر به‌عنوان یکی از دیدنی‌های تنجیر نام‌برده شده است. در حیاط بسیار پردرخت و باصفای کلیسا قبرهای زیادی حضور داشت. ازجمله‌ کشته‌های نیروهای هوایی متفقین در جنگ جهانی دوم که کنار هم دفن شده بودند.

در داخل مدینه پیشنهاد زن بربر به ما شد که جالب بود. ظاهراً یکی از جاذبه‌های مراکش برای توریست‌های تایلند دوست زن بربر است!

بعد از دیدن باغ کلیسا، از یک خیابان سرازیری که پر از کافه بود از مسیر خیابان پاستور راه هتل را در پیش گرفتیم. درراه در یک کافه توقف کردیم و آب‌پرتقال خوردیم. آب‌پرتقال در کشور مراکش فراوان، خوش‌طعم و ارزان است و همه‌جا حتی در کنار خیابان توسط دست‌فروش‌ها به فروش می‌رسد. چای نعناع که چای خوشمزهٔ مراکشی است و از نعنای تازه داخل لیوان استفاده می‌شود هم بعد از آب‌پرتقال خوردیم! چند توریست هم در کافه بودند. با عبور از خیابان‌های مدرن با نخل کاری‌های زیبا به هتل رسیدیم. پیاده‌روی آن روز خیلی طولانی بود!

ناهار را ریسک نکردیم و در KFC نزدیک هتل خوردیم. کینگ برگر و مک‌دونالد هم همان نزدیکی‌ها بودند. غیر از ما چند توریست مراکشی‌ها هم در آنجا بودند. بعدازظهر به ساحل رفتیم تا شنا کنیم ولی آب اقیانوس اطلس آن‌قدر سرد بود که حس شنا کردن نداشتیم! با یک مرد مسن هم‌صحبت شدیم که از اهالی شفشاون بود و برای گشت‌وگذار با خانواده به تنجیر آمده بود. به ما توصیه کرد حتماً به شفشاون برویم چون ماری‌جواناهای خوبی دارد!

نکتهٔ جالب در مورد دندان‌های مراکشی‌ها این است که وضع بهداشت دهان و دندان در این کشور خوب نیست. تعداد زیاد تابلوهای دندان‌پزشکی و جوانانی که مشکلات دندانی و لثه‌ای زیادی داشتند مرا به این نتیجه‌گیری رساند.

شب بعد از افطار دوباره بیرون رفتیم و در کافه‌ای قهوه‌خوردیم. در کنار قهوهٔ سیاه یک بطری آب هم جلوی همه بود که برند آن سید علی بود. در طنجه و کازابلانکا تمام آب‌هایی که دیدیم این برند بود ولی در شهرهای شفشاون، فاس و مراکش برندهای دیگر هم بودند.

ماشین‌های غالب در خیابان‌های کشورمراکش سیتروئن، پژو و رنو بودند. البته تعداد رنوها از همه بیشتر بود اما درواقع برند اصلی در خیابان‌های مراکش که بیشتر ماشین‌ها و مخصوصاً تاکسی‌ها را تشکیل می‌دهد داچیا است. داچیا درواقع به‌نوعی شاخهٔ رومانی شرکت رنو است چون بیش از نود درصد سهام آن متعلق به رنو است و خودروهایی که ما به اسم لوگان یا آل 90 می‌شناسیم به اسم داچیای لوگان تولید شده‌اند. نکتهٔ جالب اینکه در مراکش خود رنو خیلی کم ولی برند داچیا به دلیل تمرکز این شرکت اسما رومانیایی بر شمال افریقا خیلی زیاد بود.

در کازابلانکا و طنجه ماشین‌های مدل‌بالا خیلی زیاد بود ولی درعین‌حال ماشین‌های قدیمی هم در خیابان‌ها قابل‌رؤیت بودند.

دعوا و مرافعه بین راننده‌ها بعضاً قابل‌مشاهده بود؛ اما در کل فرهنگ ترافیک در شهرهای طنجه و کازا، بهتر از ایران و در فاس و مراکش مثل ایران بود.

یکی از عادت‌های مردم کشورمراکش کافه نشینی است. کافه‌ها صندلی‌های خود را داخل پیاده‌روه چیده‌اند و چای نعناع (نعنای تازه را داخل چای کمرنگ قرار می‌دهند و شیرینش می‌کنند) و قهوه برای مشتری‌ها سرو می‌شود. البته تقریباً مردان بیشتر مشتری‌های این کافه‌ها هستند.

غذاهای سنتی کشور مراکش تجین، کسکس و سوپی به نام حریره هستند. تجین درواقع یک نوع خوراک است. شبیه طاس‌کباب بدون سماق ماست. تجین انواع مختلفی دارد و در ظرف سفالی گردی یا درب گنبدی پخته می‌شود که درواقع همین ظرف تجین نام دارد. تجین مرغ، گوشت و حالت کوفته‌ای نوعی بودند که ما در کشور مراکش خوردیم. کوسکوس درواقع بلغور بخارپز همراه سبزی‌ها، صیفی‌جات و گوشت است. من شخصاً کسکس را دوست نداشتم هرچند که غذای سالمی بود. به‌طورکلی غذاهای مراکشی خیلی جذابیتی برای من نداشت. هرچند که کوفته کبابی مراکشی را بسیار پسندیدم.

طنجه به شفشاون:

روز اول عید فطر کارت هتل را به رسپشن هتل المحدث سیتی سنتر تحویل دادیم و خداحافظی کردیم. ترمینال نزدیک هتل بود و یک خیابان را به سمت عکس اقیانوس (سمت جنوب) پیاده رفتیم تا به ترمینال رسیدیم. بیرون ترمینال تاکسی‌های بین‌شهری هم ایستاده بودند. صبح در خیابان یک نفر بالباس مراکشی و کوبیدن بر طبل رسیدن عید را خبر می‌داد!

در ترمینال متوجه شدیم که اتوبوس CTM که توریستی است و کیفیت بهتری دارد ظهر حرکت می‌کند. ازآنجایی‌که کاری در طنجه نداشتیم تصمیم گرفتیم با یک شرکت دیگر (نجمه) زودتر حرکت کنیم. یک نفر به اسم محمد که اصالتاً اهل شفشاون بود کمک زیادی در ایستگاه به ما کرد. بلیت برای ما گرفت. ما را راهنمایی کرد و تا سوارشدن به اتوبوس همراهی کرد. برای بارها شاگرد راننده پول جداگانه می‌گرفت. محمد در کار راهنمایی توریست‌ها بود و پسرش در دانشگاه طنجه اقتصاد می‌خواند. او البته پولی از ما نگرفت که بسیار جای تعجب بود!

در سالن انتظار ترمینال صبحانه خوردیم که عبارت بود از نیمروی پخته‌شده در روغن‌زیتون همراه با زیتون و نان مراکشی. چای نعناع مراکشی هم خوردیم. بعد سوار اتوبوس شدیم که کولر نداشت و بسیار گرم بود. کند حرکت می‌کرد و توقف زیاد داشت. اتوبوس قدیمی هم بود. مسیر اما بسیار زیبا بود. مسیری سرسبز، مزارع زیتون و بعد جنگل‌هایی که خیلی انبوه نبودند. از کنار چند سد و دریاچه هم گذشتیم و در شفشاون پیاده شدیم. شفشاون دو قسمت جدید و قدیم داشت و شهر بسیار زیبایی در میان کوه‌ها بود. دورتادورش سرسبز و جنگلی بود. با تاکسی تا ابتدای قسمت قدیمی رفتیم که مسیر شیب‌داری در دامنه کوه بود. ازآنجا به بعد شهر کاملاً آبی شفشاون شروع می‌شد. دیوارها و کوچه‌ها به رنگ آبی آسمانی زیبایی بود. هوا کوهستانی و خنک بود. محل اقامت ما در شفشاون یک‌خانهٔ قدیمی به نام دار بسم‌الله بود. یک دختر بالباس مراکشی و حجاب اتاق مارانشان داد که انگلیسی را خوب صحبت می‌کرد و بسیار مهربان بود و حتی گفت اگر غذا پیدا نکردید (روز عید بیشتر جاها بسته بود) از غذایی که ما برای خودمان درست کردیم می‌توانید بخورید.

بعد خواهرش آمد که لباس مراکشی داشت و بسیار زیبا و لوند بود و انگلیسی را با لهجهٔ عالی صحبت می‌کرد. او توضیحات مربوط به اقامت را به ما داد. خانه بسیار زیبا بود و خوب تزئین شده بود. دستشویی طبقه و حمام با دو واحد دیگر مشترک بود. یک خانواده چینی و یک جوان تونسی در طبقهٔ ما در دار بسم‌الله بودند.

جوان تونسی فیلم‌ساز بود. درحالی‌که ماریجوانا می‌کشید کمی باهم گپ زدیم (شفشاون پایتخت ماری‌جوانا در مراکش است و در کوچه‌ها به‌طور علنی فروش می‌رسید و بوی آن‌هم همه‌جا به مشام می‌رسید)

یک کاسابا (قصبه) که قلعهٔ با دیوارهای بلند است در شفشاون بود (در سایر مدینه‌ها هم این هسته وجود داشت). دورتادور آن کافه‌های بودند که صندلی‌هایی در هوای آزاد داشتند. دریکی از این کافه‌ها بعدازظهر چای خوردیم. یک پیرمرد اسکاتلندی در کنارمان نشسته بود که همسر دانمارکی داشت. با یک مرد میان‌سال انگلیسی و یک جوان مراکشی دور میز نشسته بودند. کمی با ما در مورد ایران و دوستان ایرانی سابقش حرف زد و اینکه خاطرات زیادی از او دارد و به دلیل جابجایی ارتباطش را با او ازدست‌داده است. موقعی که می‌آمدیم به او گفتم که خیلی شبیه جرمی کوربین است (پیرمردها جرمی کوربین سیاستمدار چپ‌گرای انگلیسی را دوست ندارند). همسرش و دوستانش خندیدند!

در خیابان‌های شفشاون حلزون آب پز میفروختند. بعدتر در جامع‌الفنای مراکش هم حلزون دیدم و ظاهراً جز اسنک‌های محبوب مراکش است.

وقت غروب دوست داشتیم به یک بلندی برویم. یک گروه چینی را که به‌سرعت در کوچه‌ها حرکت می‌کردند تعقیب کردیم. حدسمان درست بود و چینی‌ها برای عکس گرفتن به بالای شفشاون می‌رفتند. پشت سر آن‌ها بالا رفتیم و از قبرستان گذشتیم. نکتهٔ جالب اینکه در مراکش قبرها سنگ افقی ندارند و وسط قبر را طوری خالی می‌گذارند که بتوان روی آن حتی گل کاشت. آفتاب در جهت عکس بود و دیده نمی‌شد ولی شفشاون شهر آبی نیلی در تلالو غروب نمای دیدنی و رؤیایی داشت.

حرکت از شفشاون به فاس

ما اشتباه دفعه قبل را تکرار نکرده بودیم و بلیت‌های شرکت CTM یا همان ستی‌ام مراکش را برای مقصدهای بعدی به‌محض پیاده شدن در شفشاون گرفته بودیم. بلیت‌های ما شامل حرکت از شفشاون به فاس (فز)، حرکت از فاس به مراکش و حرکت از مراکش به کازابلانکا بود.

در مسیر شفشاون به فاس که مسیر بسیار زیبایی بود و با انبوه جنگل‌ها، مزارع زیتون و کشتزارهای گندم همراه بود متوجه مدیریت بسیار جالب آب در کشور مراکش شدم. در مسیر توقفی در شهر وزان داشتیم. جاده مملو از باغ‌های زیتون و طبیعت سبز و دل‌انگیز بود.

مراکش در تولید میوه و گندم کشور موفقی است و صنعت کشاورزی بسیار توانمندی دارد. زه کشی آب اطراف جاده‌ها و هدایت آن‌ها به سمت کانال‌ها، بندهای مقابل سیلاب‌ها برای افزایش منابع آب زیرزمینی، سدها و کانال‌های بتونی بالای سطح زمین شیب‌دار برای رساندن آب به مزارع بیانگر تلاش موفق مراکشی‌ها برای مدیریت آب بود.

در اتوبوس شفشاون به فاس با دختری دانشجو به اسم فردوس آشنا شدم. اسم ایرانی این دختر که معرب پردیس است و اساساً یک واژهٔ مادی است برایم جالب‌توجه بود. البته در زبان عبری هم پارادیس وجود دارد که به‌صورت پردایس وارد فرانسه و انگلیسی شده است. فردوس مهندسی صنایع در دانشگاه آمریکایی Ifrane یا همان افران می‌خواند. دانشجوی سال اول بود. در همان بد ورودش به اتوبوس متوجه نگرانی بیش‌ازحد مادرش شدم. بعد که با او صحبت کردم متوجه شدم که دانشجوی سال اول است و تک‌فرزند خانواده است و خانواده‌اش بسیار نگران هستند که در شهر دیگری در خوابگاه می‌ماند.

فردوس دختر بسیار مهربان و صمیمی بود. در توقف اتوبوس برای نهار باراهنمایی او یک‌جور غذا به اسم کوفته خوردیم که درواقع گوشت چرخ‌کرده کبابی بدون سیخ بود. گوشت را از جایی برحسب وزن خریدیم و روبروی آن دادیم تا برایمان بپزند. بسیار خوشمزه و لذیذ بود. فردوس مشخص بود که از خانواده نسبتاً ممتازی است. برخلاف سایر مراکشی‌های سنتی خانواده‌اش کم‌جمعیت بودند. فرانسه، عربی، انگلیسی و کمی اسپانیایی می‌دانست. وقتی در مورد زبان آمازیغی (زبان بربری) از او پرسیدم، مانند بیشتر مراکشی‌ها به علامت بلد نبودن سری تکان داد و خندید. (مراکشی‌های مدرن آن‌طور که متوجه شدم آمازیغی را زبان پستی می‌دانند و سعی دارند که هویت بربری مراکش را فراموش کنند). زبان فرانسه به‌نوعی زبان «باکلاس» محسوب می‌شود. در شمال و شهرهایی مثل طنجه، اسپانیایی هم می‌دانند. آمازیغی بیشتر زبان مناطق جنوبی و مجاور اطلس است. در مدارس خصوصی تأکید آموزش روی زبان فرانسه است.

فردوس از ما دعوت کرد که به افران برویم. ولی با توجه به برنامه فشرده افران جز سفر ما نبود. ولی روز بعد با اتوبوس از افران گذشتیم و با زیبایی‌های آن آشنا شدیم.

شهر افران مراکش
شهر افران مراکش

دو نوع تجین مراکشی
دو نوع تجین مراکشی

شهر فاس با Fes

فاس شهر بسیار بزرگ‌تری نسبت به شفشاون بود. دو قسمت جدید و قدیم شهر با دیوار قلعه مانند بلند کامل از هم جدا بود. مدینهٔ فاس بزرگ‌ترین مدینهٔ حال حاضر دنیاست و با دیوارهای بلندی احاطه‌شده است. روزی که ما به فاس رسیدیم هنوز عید بود و مدینه به حالت نیمه تعطیل بود. پیدا کردن آدرس در مدینه به‌هیچ‌وجه کار راحتی بود. یک پیچیدن اشتباه باعث می‌شد که ساعت‌ها دور خودت بگردی. قسمت قدیمی فاس از مدینهٔ کازابلانکا، طنجه و شهر قدیمی شفشاون که قبلاً دیده‌بودیم بسیار بسیار بزرگ‌تر بود. در ابتدای ورود به مدینهٔ فاس از دروازهٔ آبی که دروازه‌ای با کاشی‌کاری زیبا بود عبور کردیم. محلات فاس هرکدام جداگانه مربوط به ادیان، نژادها و قومیت‌ها بودند. مثلاً یهودی‌ها محل مخصوص خودشان و بازار خودشان را داشتند. در یک ریاد یا همان خانهٔ قدیمی به اسم ریادالنور اقامت کردیم. پذیرش ریاد پسری به اسم زکریا معروف به زیکو بود که مدینه را از بالای سقف ریاد به ما نشان داد. صدها مسجد و صدها کاخ و خانهٔ قدیمی در مدینهٔ فاس وجود داشت. فاس سومین شهر بزرگ مراکش است. یک شهرک فرانسوی هم در خارج از مدینه وجود داشت که ما فرصت دیدن آن را نداشتیم. یک روز اقامت در فاس را به گشتن مدینه و گم‌شدن در آن مشغول شدیم. دریکی از رستوران‌های مدینه هم شام خوردیم که کسکس و تجین آن ارزان و خوشمزه بود.

فاس اولین پایتخت مراکش است. ادریس اول بعدازاینکه از قیام فخ که قیام علویان اطراف مکه علیه عباسیان بود، جان به دربرد به مغرب آمد و در فاس حکومتی را با جذب مسلمانان فراری از اندلس (اسپانیا) و بربرهای اطلس ایجاد کرد. اساس این حکومت علوی بود. ادریسی‌ها درواقع اولین حکومت رسمی کشور مغرب یا مراکش بودند. حتی کشور ترکیه مغرب را با نام رسمی فاس می‌شناسد (برخلاف ما که به اسم شهر دیگر یعنی مراکش این کشور را به رسمیت می‌شناسیم). فاس درواقع اولین پایتخت مراکش به شمار می‌رود و بزرگ‌ترین منطقه شهری ممنوع برای رفت‌وآمد خودرو شهرت دارد.

فس شهری است که فضایی شبیه قصه‌های هزارویک‌شب دارد. در کوچه‌ها احساس می‌کنید که هر آن قرار است علی‌بابا و چهل دزد بغداد را مشاهده کنید. گفته می‌شود مدینهٔ فس ناامن است. علیرغم احساس ناامنی، شلوغی و درهم‌وبرهمی و گم‌شدن‌های متعدد که حتی گوگل مپ هم نمی‌توانست یاری‌تان کند، اتفاق خاصی برایمان نیفتاد. غیرازاینکه تعداد زیادی می‌خاستند به بهانه راهنمایی از ما پول بگیرند. در کل انتظار کمک و آدرس بدون پول دادن در بیشتر جاهای مراکش بی‌معنی است. در شهرهای مدرن طنجه و کازابلانکا و نواحی مدرن خارج از مدینه‌ها، مردم مهربان‌ترند و راهنمایی می‌توانید از آن‌ها بخواهید ولی داخل مدینه همه شمارا به شکل پول می‌بینند و برای کوچک‌ترین راهنمایی و حتی عکس گرفتن از مناظر از شما پول می‌خواهند.

در فاس بیشترین حس ناامنی وجود داشت. در بدو ورود کسی که ما را به ریاد محل اقامت راهنمایی کرد، طلب سی درهم کرد. در شفشاون با پنج درهم یک کودک مارا به محل اقامتمان راهنمایی کرده بود. درنهایت با کلی چک‌وچانه بیشت درهم به او دادیم و رفت. در کل همه‌چیز را از قبل باید طی کرد و همیشه مواظب بود سرتان کلاه نرود. چون بیشتر مردم در نواحی توریستی سعی در سرکیسه کردن شما دارند. در شفشاون، طنجه و تا حدودی کازابلانکا این رفتار کمتر بود ولی در مراکش و فاس این قضیه به اوج خود می‌رسید.مردم شفشاون و طنجه مردم بهتری نسبت به فاس و مراکش بودند.

حرکت از فاس به مراکش:

با اتوبوس‌های ستی‌ام از فاس به مراکش حرکت کردیم که مسیر بسیار طولانی بود. به‌تدریج از سرسبزی کمتر می‌شد ولی کماکان کشت گندم به‌صورت مدرن و مکانیزه تا خود مراکش ادامه داشت.

شهر مراکش و میدان جامع الفنا:

شهر مراکش شهری خاکی‌رنگ است و دارالاحمر یا شهر سرخ معروف است. از ترمینال ستی‌ام یک تاکسی گرفتیم که ما را دریکی از دروازه‌های مدینه پیاده کرد. از دروازه داخل که شدیم بعد از کمی طی مسیر به جامع الفنا که میدانی بزرگ‌تر از نقش‌جهان اصفهان است رسیدیم. میدان بسیار شلوغ و جذاب است و به نظر من اصلی‌ترین جاذبهٔ توریستی مراکش است.

محلی که برای اقامت رزرو کرده بودیم نامش ریاد تاریک بود که در کوچه‌ای فرعی در باب قصاب‌ها قرار داشت. در کنار ریاد تاریک که خانهٔ قدیمی زیبایی بود، یک ریاد دیگر به اسم هایدن (پنهان) هم بود. کوچهٔ ریاد بسیار خلوت و سوت‌وکور بود. وقتی با پذیرش آنجا صحبت کردم، فهمیدم که اسمش طارق است و درواقع نام ریاد، طارق است که لاتین آن Tarik نوشته‌شده است! طارق جوان بلندقد، خوش‌تیپ و خوش‌اخلاقی بود. اتاق طبقهٔ همکف را گرفتیم. تخت، اسپلیت و یک سرویس بهداشتی و حمام بامزه داشت.

در کشور مراکش در نواحی توریستی سرویس‌های بهداشتی همه از نوع فرنگی است؛ اما توالت‌های بومی آن‌ها از نوع ماست ولی شکل و شمایلش کمی فرق می‌کند. به‌جای آفتابه هم یک سطل کنار شیر قرار می‌دهند (در نپال کنار توالت یک پارچ می‌گذاشتند!).

جالب ارین قسمت مراکش به زعم من میدان جامع الفنا بود.میدانی وسیع که شبیه بازار بغداد در داستانهای هزار و یک شب بود.مارگیرها مارهای کبری را روی زمین با موسیقی مثلا سحر می کردند و میمون هایی که افسارشان دست صاحبشان بود در میدان میچرخیدند.دورتادور دستفروش و نمایش های متعدد بود.شلوغ و عجیب بود! بالای بالکن مشرف به میدان رفتیم و در آنجا دو فانتای لیموناد به هر کدام یک دلار نوشیدیم که بیشتر پول بالکن بود تا نوشیدنی! از آن بالا میدان سحر انگیز بود.

باغ ماژول مراکش را هم دیدیم. توریست‌های خارجی زیادی در باغ بودند. باغ ماژول توسط یک فرانسوی احداث‌شده است. توصیف‌های عجیب‌وغریبی در مورد زیبایی این باغ در برخی سفرنامه‌ها خوانده بودیم که به نظر من واقعاً صحت نداشت و یک باغ زیبای معمولی بود. موزهٔ بربرها را هم دیدیم که خیلی جذابیت خاصی نداشت. در این موزه علیرغم اینکه چیز خاصی هم نداشت عکس‌برداری ممنوع بود!

کمی در سایهٔ درختان نشستیم و به صدای بلبل‌ها گوش کردیم. بعد از باغ خارج شدیم و بستنی خوردیم و پیاده به سمت مدینه رفتیم. آفتاب تندی بود و هوای مراکش برخلاف شهرهای دیگر خیلی گرم بود. در نزدیکی باغ ماژول من صد دلار پول چنج کردم که کمترین نرخ در تمام طول سفر بود. در کل هر جا که توریستی‌تر است در مراکش کلاه‌برداری بیشتر است.

در شهر مراکش مشخص بود که اثر اروپا کمتر از شهرهای شمالی است و افراد باحجاب و حتی با روینده بیشتر بودند. ما در شهرهای طنجه و کازابلانکا حتی در مدینه‌ها زن با روبنده ندیده بودیم. رفتار مردم مراکش هم به‌خصوص در نواحی توریستی خیلی بدتر از شهرهای شمالی‌تر بود.

یکی از بدترین رفتارهایی که از مردم مراکش دیدیم، راهنمایی‌های اشتباه بود. برخی از افراد شمارا به‌غلط راهنمایی می‌کردند تا گم بشوید و مجبور بشوید که برای راهنمایی به آن‌ها پولی پرداخت کنید. یک‌بار در شهر فاس به این قضیه برخوردیم ولی در شهر مراکش قضیه خیلی چشمگیرتر بود. تصمیم داشتیم که به دیدار مسجد و مدرسهٔ بنی یوسف مراکش که درواقع یک حوزهٔ علمیهٔ قدیمی بود برویم. مسیر را از گوگل مپ دنبال می‌کردیم اما در مسیر عده‌ای سر راهمان سبز می‌شدند و آدرس اشتباهی می‌دادند که برخلاف جهت مسیر گوگل مپ بود. حتی یک نفر به ما گفت که بازدید آن روز امکان ندارد و مدرسه بسته است. ولی ما بدون توجه از روی نقشه مسیر را ادامه دادیم و ازقضا مدرسه باز بود و توریست‌های زیادی هم آنجا بودند.

مدرسهٔ بنی یوسف بسیار زیباتر از چیزی بود که فکر می‌کردیم. قدمتی حدود پانصدساله داشت و معماری بسیار بسیار زیبایی داشت. حجره‌های محل اقامت طلاب، بسیار کوچک بودند و اکثرشان نور طبیعی نداشتند اما هواکشی برای تهویه برای آن‌ها تعبیه‌شده بود. نقش‌ها، تزئینات و کاشی‌کاری‌ها واقعاً چشم‌نواز بودند. در زمان فعال بودن مدرسه نزدیک به نه‌صد نفر طلبه از اقصی نقاط جهان اسلام در آن درس می‌خواندند.

در خروج از مدرسه بازهم کسانی بودند که می‌خواستند ما را راهنمایی کنند. به حرف آن‌ها گوش نکردیم و با گوگل مپ مسیر را ادامه دادیم.

یکی از اتفاق‌های دیگری که در شهر مراکش افتاد، این بود که حین خروج از محل اقامت فردی به ما گفت که امروز بربرها در بازار چیزی شبیه پنج‌شنبه‌بازار دارند. ما نمی‌خواستیم به آنجا برویم ولی در حین حرکت فرد دیگری به ما نزدیک شد و همین را گفت. سرانجام وقتی در کوچه‌پس‌کوچه‌های مدینه حرکت می‌کردیم، یک نفر به ما نزدیک شد و گفت که از خوش‌شانسی ما مسیرش به سمت بازار بربرهاست و می‌تواند ما را راهنمایی کند. وقتی آنجا رسیدیم، فهمدیم که خبری از بازار نیست و همهٔ این‌ها نقشه بوده است تا ما را به یک محل تولید چرم بکشانند. ازآنجاکه قرار بود در شهر فاس از محل چرم‌سازی بازدید کنیم و به دلیل وقت کم و روز عید نتوانسته بودیم، از فرصت استفاده کردیم و با دادن پنجاه درهم (حدود پنج دلار) به راهنما، بازدید را تمام کردیم. حوضچه‌های بدبو برای فرآوری چرم استفاده می‌شدند و کارگران آنجا همه بربر بودند. نکتهٔ عجیب این بود که کارگرها و خانواده‌هایشان دور همین کارگاه زندگی می‌کردند که گویا به این بوی بدعادت کرده‌اند. راهنما به ما مقداری نعنای تازه داد تا جلوی بینی‌مان بگیریم. در پایان از یک چرم‌فروشی یک خرید انجام دادیم و بازگشتیم.

بازگشت از مراکش به کازابلانکا:

روز آخر سفر صبح زود بیدار شدیم و دوش گرفتیم. در خروجی مدینه یک تاکسی گرفتیم و به ترمینال اتوبوس‌های شرکت ستی‌ام رفتیم. بارها را تحویل دادیم (در اتوبوس‌های شرکت CTM بارها مثل هواپیما جدا تحویل داده می‌شود و هزینهٔ جدا گرفته می‌شود که هر بسته پنج درهم است، البته وزن مجاز هم لحاظ می‌شود). سوار اتوبوس شدیم و همان ردیف اول پشت راننده طبق شماره نشستیم. اتوبوس با یک ربع تأخیر به راه افتاد. راننده اتوبوس مانند بقیه راننده‌های اتوبوس ستی‌ام که در مسیرهای دیگر سوار شده بودیم کراوات زده پشت رل می‌نشست. جادهٔ مراکش به کازابلانکا برخلاف جاده‌های مسیر طنجه به شفشاون، شفشاون فاس و فاس به مراکش، کیفیت بسیار خوبی داشت و در مسیر به سمت کازا دوبانده بود. البته در مراکش آزادراه مشاهده نکردیم و ظاهراً باکیفیت‌ترین جاده‌هایشان همین چهاربانده ها بود. کیفیت آسفالت خیابان‌ها و جاده‌ها در بیشتر نواحی بهتر از ایران است اما دلیل آن احتمالاً آب‌وهواست. چون یخبندان، تغییرات شدید دما و نمک‌پاشی در ایران آسفالت‌ها را از بین می‌برد.

برای رسیدن به کازابلانکا کمی استرس داشتیم. چون پروازمان سه و نیم بعدازظهر بود و هر اتفاق غیرمنتظره می‌توانست باعث شود که پرواز را از دست بدهیم. ما از جنوب به شمال می‌رفتیم. فرودگاه کازابلانکا در جنوب شهر و در مسیر جاده بود. ولی ازآنجایی‌که در مورد دسترسی از جاده به فرودگاه اطلاعاتی نداشتیم، تصمیم گرفتیم که به کازاوویجر برویم و ازآنجا سوار قطار بشویم و به فرودگاه برگردیم. فاصلهٔ ایستگاه اتوبوس ستی‌ام و کازاوویجر هم نسبتاً نزدیک بود. اتوبوس به‌موقع طبق زمان‌بندی سایت شرکت ستی‌ام رسید (سایت به زبان فرانسه و عربی بود ولی اعداد قابل‌خواندن بودند!). بلافاصله در کازاوویجر دو بلیت درجه‌دو خریدیم. در ایستگاه که ایستاده بودیم یک زن و شوهر ایرانی جلوی ما ایستاده بودند و جروبحث می‌کردند! در ل در طول سفر فقط به چند نفر از یک تور ایرانی در شهر مراکش برخوردیم و این دومین بار بود که در این کشور در آن زمان با ایرانی‌ها مواجه می‌شدیم. در قطار که نشستیم چند دختر و پسر که گویا از کارکنان ایرلاین ایرعربیا بودند روبرویمان نشستند. قطار وارد فرودگاه می‌شد. از قطار که خارج شدیم، پشت گیت بازرسی رسیدیم که شلوغی و بی‌نظمی عجیب‌وغریبی داشت. از گیت که رد شدیم، ترکیش ایرلاین را که کارت پرواز باید می‌گرفتیم پیدا نکردیم و به‌اشتباه طبقه بالا رفتیم و بعد مجبور شدیم دوباره برگردیم. تابلو و راهنمای درست‌وحسابی وجود نداشت. یک خانم در محل راهنما (ارشاد) بود که راهنمایی چندانی نمی‌توانست بکند! کارت را گرفتیم و بارها را تحویل دادیم. برخلاف تهران از ما نخواستند که کوله‌ها بسته‌بندی شود. روی بوردینگ پس را نگاه کردم و ساعت بردینگ یک ربع مانده بود که البته در آن لحظه توجهمان جلب نشد! مقداری درهم مراکش داشتیم که آن‌ها را در صرافی داخل فرودگاه تبدیل به دلار کردیم بلافاصله به طبقه بالا رفتیم. دوباره از ما خواستند که برگردیم و برگه‌های مهاجرتی -0 خروج از کشور را پرکنیم. فرم‌ها را پر کردیم و در موقع خروج از ما در مورد مقدار پولی که داریم پرسیدند که احتمالاً روال قانونی‌شان بود ولی از همه نمی‌پرسیدند. ازآنجایی‌که پلیس مراکش رفتار عجیبی داشت و احتمال رشوه ساختن را حس کردم، گفتم که دلار نداریم و پولمان را داخل بارها گذاشته تحویل داده‌ایم!

در صف پاسپورت چک مدتی معطل شدیم. در همان صف بود که متوجه شدیم ساعت پرواز سه و نیم نیست و دو ونیم است! کمی استرس گرفتیم چون ساعت تقریباً دو بود و یک ربع از زمان بوردینگ می‌گذشت. ولی سریع مهر خروج را زدند و عبور کردیم. بلافاصله گیت خروج را پیدا کردیم و به هواپیما رسیدیم. در هواپیما من از مهمانداران در مورد ساعت پرواز سؤال کردم و همه گفتند که دو و نیم است. از دو دختر مراکشی هم‌پشت سرما بودند سؤال کردم که آن‌ها هم گفتند دو و نیم است! ولی روی بلیت ما که پرینت گرفته بودیم سه و نیم نوشته بود. ساعت حدود دو و پنجاه دقیقه بوئینگ 777 تورکیش ایرلاین پرواز کرد و پرواز همان دو و نیم بود که با بیست‌وپنج دقیقه تأخیر انجام‌شده بود. من تمام تغییرات ساعت تابستانی و زمستانی را چک کردم. تغییر ساعت در آن تاریخ ندیدم و چند روز بافاصله وجود داشت. خلاصه بعداً که به ایران رسیدیم احسان در ای میل‌هایش دید که ساعت پرواز جابجا شده است و با چند ای میل باهم ارسال‌شده بود، احسان متوجه قضیه نشده است! با خوش‌شانسی به پرواز رسیدیم ولی نرسیدن ما با توجه به برآوردمان از ساعت پرواز بسیار محتمل و ممکن بود.

حدود پنج ساعت بعد به استانبول رسیدیم. اول تصمیم داشتیم که شب را کنار ساحل برویم و شام بخوریم و بعد برای پرواز بعدی برگردیم. ولی چون مترو تعطیل بود و اتوبوس‌ها تا یک بیشتر نبودند، تصمیم بر آن شد که همان فرودگاه بمانیم و استراحت کنیم. صبح سوار هواپیما شدیم و نزدیک ظهر به تهران رسیدیم. در صف بازرسی، من و احسان را که کوله داشتیم از صف بیرون کشیدند و بدون بازرسی خارج شدیم! یک اسنپ از فرودگاه گرفتم و به خانه رسیدم!

سفرنامه ی نپال را اینجا می توانید بخوانید .

 

درباره دکتر علی مرسلی

دکتر علی مرسلی
دندانپزشک – متخصص درمان ریشه – بورد تخصصی اندودانتیکس کرج:خیابان شهید بهشتی جنب شهرکتاب مرکزی ، ساختمان پزشکان نور واحد20/تهران،پل گیشا02188283006

یک نظر

  1. سفرنامه ی جالبی بود ردپای کمرنگی از داستانهای جنایی پلیسی عاشقانه کتابهای جیبی مایک هامر رو حین مطالعه احساس می کردم وقتی برا آدرس مجبور می شدین کلی پول خرج کنین . برام عالی بود که پیرمرداش لوموند می خوندن و جای حسرت و غصه داشت و اینکه دعوای زن و شوهر ایرانی سفر و غیر سفرنمیشناسه براتون سفرهای خوب آرزو می کنم موفق باشین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *